اندیشه های برتر.....................

بیان شش اندیشه برتر جهان


اندیشه .1

فرق سخنرانی (lecture) با گفتگو (dialectic) :

آیا بین گفتگو و سخنرانی فرقی هست؟ آیا اثراتِ اینها بر انسانها یکی است؟ اصلا کدامیک از اینها برای انسانها مناسب است؟ و چرا در طول تاریخ ، افرادی همچون سقراط بجای اینکه سخنرانی کنند رو به گفتگو آورده اند و بر عکس آنان ، دیکتاتورهایی همچون هیتلر همیشه از سخنرانی استفاده کرده اند؟ جوامعی که از گفتگو ، سود می برند ، با جوامعی که بیشتر به سخنرانی ، پناه  می برند متفاوتند. بررسی این مطلب هم میتواند در شناختِ انسانها مفید باشد و هم در شناختِ فرهنگ ها.

آنچه که سخنرانی را از گفتگو متمایز میکند تاثیری (effect) است که بر مخاطب میگذارد. در سخنرانی فقط سخنران است که فعال است و شنوندگان کاملا ساکت و منفعل میباشند. از اینرو سخنران میتواند با هنرنمایی هایِ خود مخاطبانِ خود را با خود همراه کند و به هر طرف که میخواهد بکشاند. به عبارت دیگر در سخنرانی ، تاثیر گذار ، سخنران میباشد و مخاطبان تاثیر پذیرند. و شاید بتوان گفت: در سخنرانی فقط سخنران « حضور » دارد و مخاطبان « غایب »اند! و این یعنی بهترین فرصت برای دیکتاتورهایی همچون هیتلر برای قبولاندن و حق جلوه دادنِ سخنان خود.   

اما گفتگو چنین نیست. در گفتگو هر دو طرف فعالند. چون هر دو طرف سخن میگویند. هر دو طرف هم سخنگویند ، و هم پرسشگر ، و هم پاسخگو. از اینرو هر دو طرف هم تاثیر گذارند ، و هم تاثیر پذیر. و در نهایت باید گفت در گفتگو ، هر دو طرف « حاضر »ند.

پس میتوان چنین نتیجه گرفت که فرهنگ هایِ گفتگومَدار از بلوغ فکری بالایی میتوانند برخوردار باشند...     

اندیشه .2

بررسی نقش کلمات (words) بر جامعه :  

کلمات ، خنثی (neutral) نیستند بلکه آنها میتوانند اثر (effect) های متفاوتی داشته باشند. میتوانند موجب پیشرفت یا پسرفت شوند ، میتوانند باعث حرکت یا سکون شوند ، میتوانند منشاءِ دوستی یا دشمنی شوند ، همچنین میتوانند علتِ آرامش یا نارآمی شوند. به هر حال کلمات ، بی اثر نیستند و در شرایط گوناگون ، نقش هایِ گوناگون و متفاوتی را میتوانند به خود بگیرند. البته این اثرها را هم میتوان در حوزهِ فردی (individual) مورد بررسی قرار داد ، و هم میتوان در حوزهِ جمعی (collective) بررسی کرد. حال سعی میکنیم با مثالِ ذیل نقش کلمات را در حوزه جمعی - هر چند به طور خلاصه - توضیح بدهیم.

فرض کنید در یک جامعه ، قرار است « کاری » انجام بگیرد. مجریانِ اَمر شروع به برنامه ریزی و انجام کار میکنند. ولی بعد از مدتی ، طرح و برنامه با شکست مواجه میشود و به نتیجه نمیرسد. طراحان و مجریان به مخاطبان خود (مردم) میگویند « نشد ». این کلمهء « نشد » بر مخاطبان اثر بخصوصی دارد. به اینگونه که کلمهء « نشد » - به طور غیرمستقیم - مردم را به « تکرار همان کار » سوق میدهد. به عبارت دیگر، کلمهء « نشد » بر مخاطبان چنین تاثیر میگذارد که با خود بگویند: « هدف درست است ، اشکال از ماست » « برنامهء ما اشتباه بوده ، باید برنامه ای دیگر در پیش گرفت » « موانع نگذاشتند ، وگرنه میتوانستیم » « باید دوباره سعی خود را بکنیم » و .... 

اما اگر در همین مثال به مخاطبان گفته میشد « نمی شود » آیا این کلمه ، باز هم همان اثرات را در پی داشت؟ آیا باز هم مخاطبان به « تکرار همان کار » می پرداختند؟ به نظر میرسد چنین نباشد. کلمهء « نمی شود » به مخاطبان می فهماند که: « هدف گذاریِ ما اشتباه است » « اصلا این کار نشدنی است » « انتخابِ ما غیرواقع بینانه است » و « باید به دنبال هدف دیگری و کار دیگری بود ».    

پس  کلمات ، میتوانند منشاءِ اثرهایِ گوناگون باشند. لذا در کاربرد آنها باید بسیار دقت کرد ، خصوصا در حوزهء جمعی!....    

اندیشه .3

چرا بعضی ها دست به خود کشی (suicide) میزنند ؟

گیل گمش (Gilgamesh) که یکی از قدیمیترین اسطوره هاست ، در مورد فرمانروایی است که قصد دارد به نامیرایی برسد و فناناپذیر گردد. او برای رسیدن به اکسیر حیات به راه می افتد و مشقّات و دشواری ها و آزمون هایِ بسیاری را متحمل میشود. ولی در پایانِ کار با یاس و ناامیدی به این نتیجه میرسد که مُردن برای انسانها یک « سرنوشتِ حتمی » است و گریزی از آن نیست. گیل گمش در پی « یقین » به پوچ بودنِ دنیا و ختم شدنِ زندگی به مرگ و نیستی ، دست به خودکشی نمیزند...چرا؟

علاوه بر این اسطورهء بینُ النّهرینی ، در گذشته بسیاری از شخصیت های واقعی (مثل حافظ و عطار) نیز بودند که در نوشته ها و سخنان خود اعتراف به پوچی زندگی و بد عهدی دنیا کرده اند ، ولی با این همه با تمام سُرور و شادی زندگی کرده و تا آخرین دقایقِ عمر به زندگی ادامه داده اند...اما در دوره جدید اندیشمندان بسیاری یافت میشوند که به همان نتایجی که گذشتگان رسیده بودند میرسند و همان اندیشه ها را می پرورانند (مثل کامو و هدایت) ولی اینان همچون گذشتگان به زندگی سر خَم نمیکنند و در عوض خونِ زندگی را میریزند...چرا چنین شده است؟ چرا اندیشه های یکسان چنین نتایج متفاوتی را در پی داشته است؟

به نظر میرسد! چنین تغییر اساسی را در « کمّیت مداریِ چارچوبِ ذهن ها » باید جستجو کرد . چارچوب های ذهن بشر در گذشته هر چقدر « کیفیّت مدار » بوده در دورهء جدید به همان اندازه - و شاید بیشتر - کمیّت مدار شده است.

از خصوصیاتِ کمیّت مداری « دلهُره » (anxiety) است. انسانِ کمیّت مدار چون پایانِ کار را - هر چند به خیال - از قبل محاسبه کرده و مشخص نموده ، لذا هر لحظه پایان کار را جلویِ دیدگانش میبیند و اضطراب تمام وجودش را میخارد! و چون انسان نمی تواند با دلهُره زندگی کند و در اضطراب به سر برد - چنانکه این موضوع را تا امروز ، زندگیِ بشر ثابت نموده - از اینرو دست به انتحار و خودکشی میزند تا از این زندگی دلهُره وار رهایی یابد و به آرامش دست یابد.....

اندیشه .4

رابطهء سرعت (speed) و انقلاب صنعتی (industrial revolution) از زبان «میلان کندرا»:

«... سرعت شکلی از جذبه است که انقلاب صنعتی برای بشر به ارمغان آورده‌. بر خلاف موتورسیکلت‌سوار‌، یک دونده همواره در بدن خود حضور دارد‌. او باید مواظب تاول‌ها و تنگی نفس خود باشد‌. او حین دویدن‌، وزن و سن خود را به یاد دارد و بیش از هر موقع دیگر بر خود و زمان خود آگاهی دارد‌، اما وقتی که انسان اختیار سرعت را به دست ماشین می‌سپارد‌، دیگر جسم وی از بازی بیرون می‌افتد‌ و خود را به دست سرعتی غیر‌جسمانی و غیر‌مادی می‌سپارد: سرعتِ ناب‌، خودِ سرعت‌، سرعتِ جذبه‌....
... درجهء سرعت تناسب مستقیم با شدت فراموشی دارد‌. از این معادله می‌توان به نتایج مشخصی رسید‌، مثلاً این‌که دوران ما در اسارتِ "دیو سرعت" است و به همین دلیل این‌قدر آسان خود را فراموش می‌کند‌. حالا می‌خواهم عکس این گفته را بیان کنم‌: دوران ما گرایش شیفته‌واری به فراموش کردن خود دارد و برای این‌که این میل را عملی سازد‌، خود را به دستِ "دیو سرعت" می‌سپارد‌. زمان بر شتاب خود می‌افزاید تا به ‌ما بفهماند که میل ندارد ما به‌یادش بیاوریم‌، زیرا از خود خسته است‌، بیزار است و می‌خواهد شعلهء کوچک و لرزانِ خاطره را خاموش کند‌...»

 

 *نقل از رُمانِ: آهستگی/میلان کوندرا 

اندیشه .4

جامعه شناسی (sociology) در پی چه چیزی است ؟

...بعضی از موضوعات فقط در ارتباطات انسانها با همدیگر مصداق پیدا میکنند.مثلا فقیر بودن و ثرتمند بودن فقط هنگامی مصداق پیدا می کنند که انسانها کنار هم قرار می گیرند و یک «جمع» را تشکیل می دهند. در غیر این صورت مفاهیم « فقیر و ثروتمند » هیچ مصداقی نخواهند داشت. مفاهیمی همچون: ظالم و مظلوم ، عالم و جاهل ، منزوی و اجتماعی و...نیز چنین اند.

اما مفاهیمی مثل: کوری و پرخوری و لنگی و...چنین نیستند. بلکه این مفاهیم در یک انسانِ تک وتنها نیز می توانند مصداق داشته باشند.

حال با ذکر این مقدمهء -کوتاه- می توان چنین گفت:« جامعه شناسی یک روش علمی (scientific method) است که موضوعاتِ قسم اول را پیگیری میکند. یعنی جامعه شناسی موضوعاتی را دنبال میکند که یا فقط در روابط انسانها یافت می شوند و یا به طریقی به روابط انسانها مربوط می شوند ».  

اندیشه .5

   دیکانستراکشن در فارسی به ساختار زدایی، شالوده شکنی، واسازی، بنیان فکنی، ساختار شکنی و بن فکنی ترجمه شده است. شاید کثرت ِ این اسامی به دلیل ِ آن باشد که دیکانستراکشن یک نگرش ِ چند وجهی و چندمعنایی به دال و مدلول و هر نوع متنی دارد. و شاید هم دلیل آن است که هنوز ابهامات و سوالات ِ زیادی در مورد ِ دیکانستراکشن در کشور ِ ما وجود دارد.
      در نیمه ی اول ِ قرن ِ بیستم مهم ترین مکتبی که ادامه دهنده ی فلسفه ی مدرن محسوب می شد، فلسفه ی اصالت ِ وجود بود. ژان پل سارتر (1980- 1905)، فیلسوف ِ فرانسوی، پایه گذار ِ این مکتب اس ت. از خرد گرایی ِ مدرن، که توسط ِ دکارت، کانت و سایر ِ بزرگان ِ مدرن مطرح و تبیین شده بود، را اساس ِ فلسفه ی خود قرار داد. سارتر معتقد به خرد استعلایی (Transcendental Mind) است. از نظر ِ وی، «فرد ماهیت ِ خویش را شکل می دهد و نباید از این عامل در مسیر ِ شخصیت ِ فر غافل ماند... سارتر آزادی ِ بی قید و شرط را از امکانات ِ ذهن ِ آدمی دانست. به نظر ِ او آدمی آزاد است هر چه می خواهد اختیار کند و به همین جهت است که باید او را مسئول ِ انتخاب های خود دانست».
       از نیمه ی دوم ِ قرن ِ اخیر، فلسفه ی مدرن و مکتب ِ اصالت ِ وجود و خردباوری از طرف ِ مکتب ِ جدیدی به نام ِ مکتب ِ ساختارگرایی مورد ِ پرسش قرار گرفت. این مکتب در ابتدا توسط ِ فردیناند دو سوسور، زبان شناس ِ سوییسی و ولی استراوس، مردم شناس ِ فرانسوی، مطرح شد.
      ساختار گرایی واکنشی در مقابل ِ خرد استعلایی و ذهنیت ِ مدرن است. ساختار گراها معتقدند که عاملی مهم تر از ذهن وجود دارد که پیوسته مورد ِ بی مهری قرار گرفته و آن ساختار ِ زبان است. از نظر ِ اندیشمندان ِ ساختارگرا، می باید ساختارهای ذهن ِ بشری را مطالعه کنیم و این ساختارها بسیار مهم هستند. ساختار ذهن مبنایش زبان است. انسان به وسیله ی زبان با دنیای خارج مرتبط می شود. هر ذهنیتی موکول به ساختار ِ زبان است. لوی استراوس، زبان و ساختار ِ آن را در فهم ِ ماهیت ِ ذهن ِ آدمی سخت واجد ِ اهمیت شمرد و گفت: «تحلیل ِ ساختارهای ژرف ِ پدیده های فرهنگی به آدمی مدد می رساند تا ساخت و کار ِ آن را بشناسد و از این رهگذر به رموز ِ تحولات ِ اجتماعی و فرهنگی واقف گردد. به نظر ِ او، ساختارهای فرهنگی از انگاره های زبانی پیروی می کنند».
      استراوس ماهیت ِ بشر، رسالت ِ بشر و آزادی ِ بشر را که سارتر مطرح کرد، به زیر ِ سوال برد. از نظر ِ استراوس، سارتر موجودی است پاریسی. استراوس می گوید: «ژان پا سارتر ذهنیت و شعور ِ تکوین یافته در محیط های دانشگاهی ِ پاریس را به کل ِ بشریت در همه ی نقاط ِ عالم و در سراسر ِ تاریخ تعمیم داده و تعینات ِ تاریخی را نادیده گرفته است». استراوس به آمریکای جنوبی سفر کرد و ساختار های ذهنی و زبانی ِ قبایل ِ بومی ِ آمازون را مطالعه نمود. پس از بازگشت، کتابی به نام ِ ذهن ِ وحشی به رشته ی تحریر در آورد. از نظر ِ استراوس، ذهن ِ بدوی دارای منطق ِ خاص ِ خودش است و قوی تر می باشد. اگر به عقیده ی دکارت همه  جیز آگاهانه شکی می گیرد، به نظر ِ استراوس، ساختارهای فرهنگ، اساطیر و اجتماع آگاهانه نیست، همه ی آن ها در ساحت ِ ناخود آگاه شکل می گیرد و مولفی ندارد. استراوس استیلای سیصد ساله ی ذهن ِ استعلایی را زیر ِ سوال برد. اگر از دوره ی دکارت، انسان موجودی است خردورز، از نظر ی استواس انسان موجودی است فرهنگی و ماهیت ِ انسان در بستر ِ فرهنگ شکل می گیرد. لذا جهت ِ رهیافت به ماهیت ی بشر، باید زبان، فرهنگ و قومیت را مطالعه کنیم.
      به طور ِ کلی، «روش ِ ساختار شناسی، یافتن و کشف ِ قوانین ِ فعالیت ِ بشری در چارچوب ِ فرهنگ است که با کردار و گفتار آغاز می شود. رفتار و کردار نوعی زبان است. به همین دلیل ساختار گراها، ساختارهای موجود در پدیده ها را استخراج می کنند»، چنانچه ژان پیاژه (1980- 1896)، روان شناس ِ فرانسوی، مطالعات ِ وسیعی در مورد ِ ساختارهای رشد ِ ذهن ِ کودک و شخصیت ِ کودک انجام داد.
      اگر چه مکتب ِ ساختار گرایی فلسفه و جهان بینی ِ مدرن را مورد ِ شک و تردید قرار داد، ولی خود ِ این مکتب نیز مورد ِ سوال و نقد ِ فلاسفه ی پست مدرن و خصوصا پساساختارگراها قرار گرفت. چنانچه میشل فوکو، که خود از بطن ِ ساختارگراها ظهور کرد، در مورد ِ مکتب ِ فوق می گوید: «کلیت بخشیدن به ساختارها ما را از مسائل ِ غینی ِ فرهنگ و جامعه غافل می کند. منطق ِ آن ها منطق ِ خشکی است و به ما اجازه نمی دهد به هویت ها در دوران های مختلف توجه کنیم». لذا مکتب ِ‌ ساختارگرایی را می توان یک مکتب ِ بینابین ِ دو مکتب ِ مدرن و پست مدرن تلقی کرد.
      مکتب ِ دیکانستراکشن، که یکی از شاخه های مهم ِ فلسفه ی پست مدرن محسوب می شود، نقدی به بینش ِ ساختارگرایی و همجنین تفکر ِ مدرن است.  مکتب ی دیکانستراکشن جزو ِ زیر مجموعه ی پساساختارگرایی هم محسوب می شود. زیرا اکثر ِ اندیشمندان ِ این مکتب، پرورش یافته ی دوره ی ساختارگرایی می باشند. پساساختارگراها منطق گرایی افراطی ِ ساختاری و افراط ِ ساختارگرایان در مورد ِ ساختار را مورد ِ پرسش قرار می دهند. پساساختارگراها معتقدند که «اهمیت و پویایی ِ زبان باید در سیلان و ناپایداری ِ معناها جست و جو گردد».
      «سوسور مدعی بود که دال و مدلول جنان با یکدیگر پیوند دارند که گویی دو روی یک سکه هستند«. ولی رولان بارت، فیلسوف ِ پساساختارگرای معصر ِ فرانسوی در مورد ِ دال (دلالت کننده) و مدلول (دلالت شونده) معتقد است «دال به مثابه ی همتا و همسفر ِ دقیق ِ مدلول نیست».
      مکتب ِ فکری دیکانستراکشن توسط ِ ژاک دریدا (    - 1930)، فیلسوف ِ معاصر ِ فرانسوی، پایه گذاری شد. دریدا با ساختارکراها مخالف است و معتقد است که وقتی ما به دنبال ِ ساختارها هستیم، از متغیر ها غافل می مانیم، فرهنگ و شیوه های قومی هر لحظه تغییر می کند، پس روش ِ ساختارگراها نمی تواند صحیح باشد. دریدا از سال ِ 1967، یعنی زمانی که سه کتاب ِ او منتشر شد، در مجامع ِ روشنفکری و فلسفی ِ غری مطح گردید. این سه کتاب عبارتند از : گفتار و پدیدار، نوشتار و دیگر بودگی و نوشتار شناسی. در این کتاب ها هدف ِ اصلی ِ دریدا حمله به ساختارگرایی ِ استراوس و پدیدار شناسی ِ هوسرل بود. از نظر ِ دریدا فلسفه ِ غرب دچار ِ نوعی ورشکستگی است و در حال حاضر پویایی ِ خودش را از دست داده است.
      به عقیده ی دریدا، یک متن هرگز مفهوم ِ واقعی ِ خودش را آشکار نمی کند، زیرا مولف ِ آن متن حضور ندارد و هر خواننده و یا هر کس که آن را قرائت کند، می تواند دریافتی متفاوت از قصد و هدف ِ مولف داشته باشد. «نوشتار مانند  فرزندی است که از زهدان ِ مادر (مولف) جدا شده. هر خواننده ای می تواند برداشت ِ خود را داشته باشد».
      از نظر ِ دریدا، نوشتار ابزار ِ خوبی برای انتقال ی مفاهیم نیست و یک متن هرگز دقیقا همان مفاهیمی را که در ظاهر بیان می کند ندارد. متن به جای ِ انتقال دهنده ی معنا، یک خالق است. به همین دلیل در بینش ِ دیکانستراکشن، ما در یک دنیای جند معنایی زندگی می کنیم. هر کس معنایی و استنباطی متفاوت با دیگران از پدیده های پیرامون ِ خود قرائت می کند.
      تقابل های دوتایی موضوع دیگری است که دریدا نقد کرده است. تقابل های دوتایی همچون روز و شب، مرد و زن، ذهن و عین، گفتار و نوشتار، زیبا و زشت و نیک و بد همراه در فلسفه ی غرب مطرح بوده است. از زمان ِ افلاطون تا کنون همواره یکی بر دیگری برتری داشته است. ولی به نظر ِ دریدا هیچ ارجحیتی وجود ندارد. او این منطق ِ سیاه و سفید و مسئله ی یا این یا آن را مردود می داند.
      به عنوان ِ مثال، در فلسفه ی غرب همیشه گفتار بر نوشتار به دلیل ِ حضور ِ گوینده ارجحیت داشته است. ولی به عقیده ی دریدا، معنای متن را گوینده تعیین نمی کند، بلکه شنونده و یا خواننده ی متن است که با توجه به ذهنیت و تجربه ی خود این معنا را که می تواند متفاوت از منظور و غرض ِ گوینده یا مولف باشد مشخص می کند، لذا لزوما گفتار بر نوشتار ارجح نیست.
      باید عنوان شود که تعریف ِ دقیق و مشخصی از دیکانستراکشن وجود ندارد، زیرا هر تعریفی از دیکانستراکشن می تواند مغایر با خود  دیکانستراکشن تفسیر و تأویل شود.*

*دکتر وحید قبادیان 

اندیشه .6

قدرت بر باورها:

 

 

 

برتراند راسل در کتاب «قدرت» از قدرتی به نام «قدرت برهنه»‌ یاد می‌کند. قدرت برهنه هنگامی شکل می‌گیرد که توده اعتماد و رضایت خود را نسبت به حاکمیت از دست می‌دهد. او این نوع قدرت را، از نوع قدرت قصاب بر گوسفند توصیف می‌کند: «این همان قدرتی است که قصاب بر گوسفند دارد!»

 

Bertrand Russel Says when people lose their satisfaction to state men, results "naked power". He describes this form of power as a butcher power to sheep!

 

 

 

برتراند راسل، قدرت مطلق را در «باور» می‌داند و چنین می گوید:

«به آسانی می‌توان این ادعا را مطرح کرد که باور دارای قدرت مطلق است. و همه صورت‌های دیگر قدرت، از آن ناشی می‌شود. [به عنوان مثال] ارتش‌ها بی‌فایده‌اند، مگر آن‌که سربازان به امری که برایش می‌جنگند باور داشته باشند»(۱).

 

اما این سخن، نیمی از حقیقت را نشان می‌دهد. باید نیروهای پدید آورنده‌ی باورها را نیز به حساب آورد. استالین می گفت «سینما با من، جهان علیه من، در آخر من پیروز خواهم شد». شاید اگر او کمی دقیق‌تر می‌بود به جای «سینما»‌ واژه «رسانه»‌ را به کار می‌بُرد. چون امرزه قدرت در رسانه‌ها خلاصه می‌شود، هم به عنوان بزرگترین منبع قدرت و هم به عنوان مهم‌ترین ابزار قدرت(۲).

 

باری، رسانه ها از چنان قدرتی برخوردار هستند که بر باورها دست اندازی می‌کنند، و آن‌ها را آن‌گونه که خود می‌خواهند شکل می دهند. راسل روش این کار را از طریق «تکرار» ذکر می‌کند(۳) و گالبرایت از طریق «شرطی سازی»(۴).

«قدرت بر باورها» خود یکی از اشکال قدرت به حساب می‌آید. و این شکل از قدرت نیز همچون سایر اشکال قدرت بعد از مدتی به متمرکز شدن و مطلق بودن روی می‌آورد. چون قدرت ذاتا به «تمرکز» و «اطلاق» تمایل دارد. اما نکته مهمی که راسل به آن اشاره می‌کند عدم امکان برای تداوم چنین وضعیتی است. چون از نظر او کسانی که قدرت را در اختیار دارند در دراز مدت به منافع مردم بی‌اعتناء می‌شوند، مثل بی‌اعتنایی پاپ‌ها نسبت به منافع مردم عادی در قرون وسطی. و همین مسئله موجب می‌شود دیر یا زود شخصیت‌هایی همچون لوتر پدیدار شوند که صاحبان قدرت را به پشتوانه توده‌ها به چالش ‌کشند و تغییرات بنیادین خلق کنند(۵).

 

Summary of the text above:

Bertrand Russel Says that belief is absolutely power. If there is no belief, there is no obedience.

Beside mass media is the important and effective source of this form of power. Mass media can form men's belief.

Also it is quite clear that this form of power tends to centralization and absolute, as other kinds of power. Consequently results failure!